از سکوت می گویم...
و از سکوت می گویم....
که تنها جریان سیال زندگی است برایم .....
و تنها راهی است که در هیجان های پس مانده ی عمر مرا راهی ارامش می کند....
از غم می گوید نگاه ...خسته خسته ام !
و از وادی حرفهایی که بسیار اند و زبانی قاصر ار بیان احساس است.....
درد در سینه ام می گوید از خفقان انچه در سینه دارم !
اما .......
بغزم را همراه درد می بلعم مثل همیشه....!!
+ نوشته شده در ساعت   توسط سارا
|
